به گزارش پول نیوز ، دوشنبهها برای بازارهای مالی، روز بیدار شدن از خواب آخر هفته است. در این روز، معاملهگران، دلالان، واردکنندگان، صادرکنندگان و حتی مردم عادی که نگران پساندازهایشان هستند، گوشیهای موبایلشان را در دست میفشارند تا ببینند ضربان قلب اقتصاد جهان و ایران روی چه عددی میایستد. و در مرکز تمام این التهابها، یک نام پادشاهی میکند: «دلار».
شاید برای خیلی از ما این سوال پیش آمده باشد که آخر چرا یک تکه کاغذ سبز رنگ که روی آن عکس روسای جمهور مرده آمریکا چاپ شده، باید اینقدر در زندگی ما قدرت داشته باشد؟
چرا وقتی این کاغذ تکان میخورد، از قیمت بلیت هواپیما گرفته تا قیمت رب گوجهفرنگی در سوپرمارکت محله ما زیر و رو میشود؟ برای درک این ماجرا، بیایید اقتصاد و اصطلاحات پیچیدهاش را کنار بگذاریم و داستان را مثل یک ماجرای واقعی در زندگی روزمره بررسی کنیم؛ جوری که هیچ نیازی به داشتن مدرک دکترای اقتصاد نباشد.
معمای اسکناس سبز
برای فهمیدن قدرت دلار، تصور کنید کل دنیا یک روستای بسیار بزرگ است. در این روستا، هر کشوری یک محصول تولید میکند؛ ژاپن ماشین میسازد، عربستان نفت از زمین بیرون میکشد، چین گوشی موبایل تولید میکند و برزیل قهوه میکارد. حالا اگر ژاپن بخواهد از عربستان نفت بخرد، با چه پولی باید حساب کند؟ ین ژاپن؟ یا ریال عربستان؟
سالها پیش، بعد از جنگ جهانی دوم، کشورهای قدرتمند دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند یک «زبان مشترک پولی» برای این روستای جهانی انتخاب کنند. چون آمریکا در آن زمان قویترین اقتصاد را داشت و خزانههایش پر از طلا بود، واحد پول این کشور یعنی دلار، به عنوان زبان مشترک انتخاب شد.
از آن روز به بعد، دلار تبدیل شد به بلیت ورود به تجارت جهانی. امروز حتی اگر کره جنوبی بخواهد از شیلی مس بخرد، معاملهشان را به دلار حساب میکنند. این یعنی آمریکا یک امتیاز ویژه و جادویی دارد: او تنها کشوری است که میتواند زبانی که همه دنیا با آن حرف میزنند را در چاپخانههای خودش چاپ کند!
حالا نقش «بانک مرکزی آمریکا» که به آن فدرال رزرو میگویند چیست؟ تصور کنید رئیس این بانک در واشنگتن نشسته و یک شیر فلکه بزرگ در دست دارد. هر وقت اقتصاد آمریکا نیاز به پول دارد، این شیر را باز میکند و دلار به دنیا تزریق میشود.
اما وقتی تورم در آمریکا بالا میرود، او این شیر فلکه را میبندد و سود بانکی را بالا میبرد. نتیجه چه میشود؟ دلارهایی که در سراسر دنیا پخش شده بودند، برای گرفتن سود بیشتر به سمت بانکهای آمریکایی برمیگردند.
وقتی دلار در دنیا کمیاب شود، قیمت آن بالا میرود. به همین سادگی، تصمیمی که یک پیرمرد با کت و شلوار در واشنگتن میگیرد، در یک دوشنبه پاییزی باعث میشود پول ملی کشورهای دیگر از ترکیه و آرژانتین گرفته تا ژاپن و اروپا، در برابر دلار ضعیف شود.
البته این روزها کشورهای بزرگی مثل چین، روسیه و هند به شدت از این قلدری دلار عصبانی هستند.
آنها گروهی به نام «بریکس» تشکیل دادهاند تا کمکم دلار را از معاملاتشان حذف کنند. اما واقعیت این است که کنار گذاشتن دلار مثل این است که بخواهید به تمام مردم دنیا بگویید از فردا صبح دیگر کسی حق ندارد انگلیسی حرف بزند! این کار شاید در طول دهها سال آینده ممکن باشد، اما فعلاً در دوشنبههای امروز، پادشاه بلامنازع بازارها همان اسکناس سبز است.
چهارراه استانبول و معمای بیپایان
حالا بیایید سوار هواپیما شویم و به تهران برگردیم؛ جایی که داستان دلار از یک مبادله تجاری ساده به یک تراژدی برای زندگی روزمره تبدیل شده است. در ایران، وقتی صبح دوشنبه فرا میرسد و کانالهای تلگرامی قیمت جدید دلار را اعلام میکنند، قلب خیلیها تندتر میزند. اما چرا قیمت دلار در ایران همیشه میل به بالا رفتن دارد و چرا هیچ ترمزی برای آن کارساز نیست؟
بیایید با هم روراست باشیم. وقتی میگوییم «دلار گران شد»، در واقع داریم به خودمان دروغ میگوییم! دلار گران نمیشود، بلکه این «ریال» و پول ملی ماست که دارد ارزش خودش را از دست میدهد. بگذارید با یک مثال ساده این معما را حل کنیم.
تصور کنید در یک اتاق، ۱۰ عدد سیب وجود دارد و شما ۱۰ برگ بلیت (نماینده پول) در دست دارید. به طور منطقی، قیمت هر سیب میشود یک بلیت. حالا تصور کنید دولت برای جبران هزینههای خودش، چاپخانه پول را روشن میکند و ۹۰ برگ بلیت جدید چاپ میکند و به بازار میریزد.
حالا ما ۱۰۰ بلیت داریم اما تعداد سیبها همچنان همان ۱۰ عدد است! چه اتفاقی میافتد؟ قیمت هر سیب میرسد به ۱۰ بلیت. آیا سیب تغییر کرده است؟ آیا سیب طلایی شده است؟ خیر. فقط تعداد بلیتها زیاد شده و ارزش هر بلیت کم شده است.
در اقتصاد ما دقیقاً همین اتفاق میافتد. دولتها به دلایل مختلف (مثل دادن حقوق کارمندان، کسری بودجه، یارانهها و ناکارآمدی شرکتهای دولتی) مدام در حال تولید نقدینگی و چاپ پول هستند (همان زیاد شدن بلیتها)، در حالی که تولید در کشور (همان سیبها) به خاطر تحریمها، مشکلات بانکی و نبود سرمایهگذاری، رشد نمیکند.
از طرف دیگر، تحریمهای ظالمانه باعث شده تا ما نتوانیم نفتمان را به راحتی بفروشیم و پولش را به صورت دلار وارد کشور کنیم.
پس معادله خیلی ساده است: از یک طرف ریالِ توی دست مردم هر روز بیشتر و بیارزشتر میشود، و از طرف دیگر دلاری که وارد کشور میشود به خاطر تحریمها محدود است. وقتی تعداد زیادی ریالِ بیارزش به دنبال تعداد کمی دلار بگردند، نتیجهاش میشود انفجار قیمت دلار در چهارراه استانبول.
روانشناسی یک اسکناس
یکی از تفاوتهای بزرگ بازار ایران با بقیه دنیا این است که در اینجا، دلار دیگر فقط وسیلهای برای واردات کالا یا سفر به خارج از کشور نیست. دلار در ایران تبدیل به «سپر بلای تورم» شده است.
یک پدر کارگر یا یک کارمند ساده را تصور کنید که بعد از چند سال کار کردن، ۵۰ میلیون تومان پسانداز کرده تا شاید فردا روزی بتواند برای فرزندش جهیزیه بخرد یا ماشین کهنهاش را عوض کند.
او میبیند که اگر این پول را در بانک بگذارد، با تورم ۴۰ درصدی، سال آینده ارزش پولش نصف میشود. او هیچ راهی برای نجات دسترنجش پیدا نمیکند جز اینکه به بازار فردوسی برود و پولش را به دلار تبدیل کند و آن را زیر بالشت خود قایم کند!
این رفتار که به آن «تقاضای احتیاطی» میگویند، باعث میشود فشار روی قیمت دلار صد برابر شود. وقتی بیاعتمادی به آینده اقتصاد و ترس از گرانی در دل جامعه ریشه بدواند، حتی کسی که در عمرش پاسپورت نداشته و هرگز از مرزهای ایران خارج نشده است هم به دنبال خرید دلار میرود.
این تقاضای عظیم و ترسناک، همان چیزی است که حبابهای قیمتی را میسازد و کنترل بازار را از دست بانک مرکزی خارج میکند.
سایه سنگین دلار بر سفرهها؛ وقتی گوجهفرنگی هم بهانه میآورد!
شاید شما هم این جمله را از زبان افراد مسنتر یا کسانی که کمتر با اقتصاد آشنا هستند شنیده باشید: «آقا جان! دلار چه ربطی به ما دارد؟ کشاورز ما در ورامین گوجه میکارد، با آب و خاک ایران هم میکارد، چرا وقتی دلار در فردوسی گران میشود، قیمت گوجهفرنگی در ترهبار بالا میرود؟»
این سوال بسیار منطقی و درستی است، اما جواب آن کمی تلخ است. اقتصاد مثل یک بدن زنده است که تمام رگهایش به هم متصلاند. درست است که کشاورز برای خاک و خورشید دلار نمیدهد، اما تراکتوری که با آن زمین را شخم میزند چطور؟ قطعات یدکی آن تراکتور از خارج میآید و با دلار خریده میشود.
کود شیمیایی، بذر اصلاحشده و سمپاشی که استفاده میکند، همگی یا وارداتی هستند یا قیمتشان بر اساس بازارهای جهانی تعیین میشود. پس هزینه تولید آن کشاورز با بالا رفتن دلار، بالا میرود.
اما یک دلیل روانی بسیار قویتر هم وجود دارد به نام «هزینه جایگزینی». تصور کنید یک مغازهدار ایرانی یک یخچال ساخت داخل را در مغازهاش برای فروش گذاشته است. امروز صبح (روز دوشنبه) دلار ده درصد گران میشود.
مغازهدار با خودش فکر میکند: «اگر من این یخچال را امروز به قیمت دیروز بفروشم، با پولی که دستم میآید فردا نمیتوانم از کارخانه یک یخچال جدید بخرم تا جایگزینش کنم، چون کارخانه قیمتها را به خاطر دلار بالا میبرد. ضمناً اگر این یخچال را بفروشم، با سودش دیگر نمیتوانم گوشت و برنجی که گران شدهاند را برای خانوادهام بخرم.»
در نتیجه، مغازهدار بلافاصله روی یخچال برچسب قیمت جدید میزند. کشاورز قیمت گوجه را بالا میبرد، صاحبخانه اجارهبها را بالا میبرد و راننده تاکسی کرایهاش را افزایش میدهد. همه مردم در یک مسابقه وحشتناک شرکت میکنند تا از قطار گرانی جا نمانند.
در این چرخه معیوب، دلار فقط نقش سوت آغاز مسابقه را بازی میکند. وقتی سوت زده میشود، تورم مانند یک دومینو تمام بخشهای زندگی مردم را زیر آوار خود دفن میکند.
در این میان، تنها کسانی که حقوق ثابت و ریالی دارند (مثل کارگران، کارمندان و بازنشستگان) زیر چرخدندههای این مسابقه له میشوند، چون حقوق آنها سالی یک بار افزایش مییابد اما هزینههایشان هر دوشنبه با نوسان دلار تغییر میکند.
سرانجام این بازی دلهرهآور؛ آیا روزی روی آرامش را میبینیم؟
در حالی که آفتاب دوشنبه کمکم در خیابان فردوسی غروب میکند و دلالان با خستگی دستهعصاهای اسکناسشان را در کیفهای چرمی میگذارند، این سوال بزرگ در ذهن همه باقی میماند: آیا این قطار ترمز دارد؟ آیا روزی میرسد که ما هم مثل مردم بسیاری از کشورهای دیگر، ماهها به قیمت ارز کشورمان نگاه نکنیم و از نوسانات آن بیخبر باشیم؟
واقعیت این است که راهحل این معضل بزرگ، در خیابان فردوسی و با دستگیری چند دلال خرد پیدا نمیشود. دلار یک علت نیست، بلکه یک «معلول» است. بالا رفتن قیمت دلار مثل تب کردن بدن است. وقتی شما تب میکنید، انداختن دماسنج در سطل زباله کمکی به درمان بیماری شما نمیکند.
دماسنج اقتصاد ما، قیمت دلار است و بیماری اصلی در جای دیگری است.
تا زمانی که موتور چاپ پول خاموش نشود، تا وقتی که موانع از سر راه تولیدکنندگان و کارآفرینان داخلی برداشته نشود و تا زمانی که درهای تجارت با دنیا به روی ما بسته باشد تا نتوانیم ارز وارد کشور کنیم، این دماسنج هر روز عدد بالاتری را نشان خواهد داد.
بیشتر بخوانید:تسهیل خرید ۱۰ هزار دلار ارز از «بله» بانک ملی
مردم عادی، اقتصاددان نیستند و نیازی هم ندارند که باشند. خواستهی آنها از اقتصاد، امنیت و آرامش است. آنها میخواهند وقتی شب میخوابند و صبح دوشنبه بیدار میشوند، ارزش دسترنجشان، حقوقشان و پساندازشان حفظ شده باشد.
تا رسیدن به آن روز، داستان اسکناس سبز، داستان پرغصه سفرههایی است که بیسروصدا کوچک و کوچکتر میشوند؛ داستانی که نویسندهاش نه مردم کوچهوبازار، بلکه سیاستگذارانی هستند که باید برای درمان ریشهای این تب سوزان، چارهای واقعی بیندیشند.





آژانس خلاقیت کوانتا