به گزارش پول نیوز ، سالهاست که نقش و اساس مراکز فرهنگی وهنری از قامت و هیبت واقعی خود خارج شده اند از جمله آن تالار وحدت( رودکی) است که در ذهن عامه مردم نه بعنوان یک مرکز هنر ارائه موسیقی که مکانی برای تشییع جنازه بزرگان فرهنگ وهنر تبدیل شده یعنی ذهن غالب مردمان؛ این مرکز بینظیر فرهنگی و هنری را مکانی برای وداع با بزرگان فرهنگ و هنر می بینند تا مرکز خلاقیت هنر و اندیشه.
باری سرنوشت تلخی رقم خورده و ما سالهاست که شاهد بدرقه کاروان پیوسته و نامنقطع رحلت و کوچ بزرگان فرهنگ و هنر و اندیشه از این مکان فرهنگی هستیم …ایرج هم رفت…خواننده ای بینظیر از حیث تنوع آثار و ژانر اجراها. در تاریخ موسیقی ایران خواننده ای در طراز ایرج را نمی توان یافت؛ از اجرای مردمی ترین آهنگها در فیلم فارسی تا فاخرترین و غیر قابل رقابت ترین آوازها و تصانیف.از بزرگان و اساتید برجسته موسیقی هنری ایران تا مردم کوچه و بازار زبان به تحسین و سر تعظیم در برابر هنر بی نظیرش فرود آوردند.
اما جریان سیاسی حاکم بر ایران سرنوشت تلخی را برای ایرج همانند بسیاری از هنرمندان و فرهیختگان و اندیشمندان رقم زد. در زمان وقوع انقلاب ایرج تنها ۴۶ ساله بود در اوج پختگی هنریش؛ با صدایی در اوج تکنیک و خلاقیت هنری( اوج فرم و محتوا). و ناگهان سکوت و خموشی.
حاکمان و مسئولین فرهنگی ایرج و صدها هنرمند را خانه نشین کردند ایرج را نه در صدها ساعت آوازهای و تصانیف بی بدیل که در ترانه های فیلم فارسی دیدند «گرچه همه آنها هیچ کمی از آثار دیگرش نداشتند که هم سنگ و هم وزن آنهایند».
بعد انقلاب سه مرحله را در زندگی ایرج میتوان رد یابی کرد:مرحله اول: از آغاز انقلاب تا اوایل دهه ۷۰ که از جمله تاریکترین ایام زندگی استاد بود؛ جامعه جنگ و انقلاب زده بر روی همه داشته های فرهنگی؛ هنری و حتی اقتصادی خود رنگ نفرت و فراموشی پاشاند؛ بقول شاملو:هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست…
همه آن هنرها در نزد حتی هنرمندان حاضر در صحنه به «هنر کاباره ای و آوازهای آبگوشتی » تقلیل پیدا کرد و ایرج و بسیاری از بزرگان عرصه موسیقی در موسم گل تبدیل به بلبلانی خاموش شدند؛ هنرمندی که عرصه ملی و بین المللی را در نوردیده بود در چشم بهم زدنی برای غم نان سر از محفلهای کوچک و خصوصی درآورد و در اوج خلاقیت و توانمندی و حضور عمیق جسم و جان در ارائه آثار هنری؛ به گوشه ای پرت شد.
او که سلطان بی رقیب آواز و موسیقی هنری ایران بود با تبلیغات دوستان نادان و دشمنان و حاسدان به خواننده ای آبگوشتی و کاباره ای که موسیقی اصیل را به انحراف کشانده اند تقلیل پیدا کرد؛ پخش صدایش در رادیو تلویزیون ملی ممنوع و اجرای کنسرت در داخل و حتی خارج از ایران نیز برایش غیر مجاز شمرده شد…!؟ و ایرج نازنین سر در گریبان و حیران به این محافل دوستانه بسنده کرد؛ آن هنرمند قدر دیده و بر صدر نشسته اینک یاس و ناامیدی بر او چیره شده بود:
«می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی عشق از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت»
سعدی را در خندق طرابلس بکار گل گماشتند…
مرحله دوم: از دهه هفتاد شروع میشود که جامعه از منظر سیاسی ؛ اقتصادی و فرهنگی به گشایشهایی رسیده بود اما برای ایرج همچنان زمینه اجرای موسیقی محدودیت داشت او در این ایام بیشتر در کنسرت هایی محدود در خارج از ایران و به گمانم در ایران همت گماشت اما حس وحال جامعه و شنوندگانش دچار تغییر بنیادینی شدند و اگر ایرج در طی این ( قریب به ۱۵ سال) اجازه تولید آثار هنری را داشت قطعا در تعامل با جامعه تحول و تعالیی قابل درک را از خود نشان می داد.
به بیانی در این مرحله جامعه آرام آرام به سویش گرایش نشان داد؛ اولین بار محسن مخملباف در فیلم شبهای زاینده رود صدای ایرج را پخش کرد… اما آن سالهای قحط جود توان ایرج را بریده بود :آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
بله دیگر نوشداروی بعد مرگ سهراب بود؛ آثاری چند از استاد در این ایام ثبت و ضبط شد اما نه آهنگساز درخوری که وزن و توان حنجره اش را درک کند وجود داشت ونه شنونده ای که در قیاس با آثار توانمند گذشته اش بتواند با آن رابطه و حس خود را بیابد…
و مرحله نهایی این پهلوان خسته با کوله باری شگرف از آثار هنری اش چونان کوهی استوار در منظر توجهات قرار گرفت؛ چه که خود می دانست که وزن و اعتبارش چقدر بود؛ مثلی چینی که میگوید:«مهم نیست وزش طوفان چقدر سنگین باشد اما کوه نمی تواند در مقابلش سر خم کند…»
بادهای ناملایم ایام نتوانستند این کوه ستبر را از پای درآورند و خورشید واقعی هنر ایرج از پس ابرهای تیره سربرآورد.
از اواخر دهه هشتاد توجه اهل هنر همان هایی که روزگاری به تخطئه اش پرداخته بودند به سویش جلب شد بعد از ستایش بی نظیر استاد کسایی از ایشان ( که از همان اوایل انقلاب در وصفش سخن راند: قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری) … حال نقادان و بعضا طعنه گویان گذشته لب به تمجید و تکریم ایرج پرداختند؛ «این گنج به عمد پنهان شده را یافتند و بر او آفرینها گفتند…»
بر ایرج ها و گلپاهای سرزمینم از سوی سیاستمداران و برخی برادران حسود یوسف چه جفاها که نرفت…
به واقع این معجزه نسل سوم بعد انقلاب بود که به عکس نسل اول و حتی دوم که ما باشیم همه چیز را سیاه و سفید نمیدید؛ دنیای این نسل رنگین و تماشایی است و اسیر توهمات سیاسی و ایدیولوژیک نیست و برای همین بزرگان را پاس داشتند و با اجرای آثار آنان در کوچه و بازار و مراسم ها محافل روزمره خود این بزرگان را دوباره به جامعه باز گرداندند.استاد حسین خواجه نوری به حق دوباره قدر دید و بر صدر نشست چون:«هنر بیار و زبان آوری مکن سعدی چه حاجت است که گوید شکر چه شیرینم» یاد و نامش جاودان.
عبدالحسین مختاباد
۲۳ مرداد ۱۴۰۵ونکوور




آژانس خلاقیت کوانتا