راهِ ارومیه تا ماکو، با همه پیچوتابهای جاده و خستگی سفر، برای آنان که به امید نجات زندانیان جرایم غیرعمد راهی شده بودند، سفری عادی نبود. هر پیچ جاده، انگار ما را به تماشای حقیقتی نزدیکتر میکرد: اینکه پشت هر دیوار زندان، فقط یک محکوم نیست؛ گاه پدری است که شکستِ مالی،و را از فرزندش جدا کرده، و مادری است که بارِ بدهی، قامتش را خم کرده است. در آن غروبِ رو به شب، زندان ماکو بیش از هر زمان دیگری شبیه آستانهای میان رنج و رهایی بود.پیش از آغاز رسمی مراسم، در فضای کافه آرام هتل برای یک قهوه به استراحت نشسته بودم متوجه یک ایونت( دورهمی هنری کودکان و نوجوانان زیر 15 سال بودم که همراه خانواده خود دور میز بزرگ به نظم و متانت با دستانی هنرمند و رنگی این حس لمس می شد که اتفاقی فراتر از یک گلریزان در راه است. هنرِ کودکان، در قاب آینهها و نقاشیهای کوچک، از همان ابتدا، زبانِ اصلی این شب بود. گویی آنان، بیآنکه درگیر حساب و کتابهای بزرگسالان باشند، حقیقتی را کشف کرده بودند که جهان بارها فراموش میکند:گاهی یک طرح ساده، یک تکه رنگ، یک آینه کوچک، میتواند از هزار خطابه اثرگذارتر باشد. با دل بزرگ تقاضای من برای فروش آئینه ها در مراسم گلریزان ساعت 21 شب طبقه 12 هتل را با عشق پذیرفتند و یک ساعت قبل از مراسم آثار فاخر دلبران هنرمند ماکویی نقش بسته بر روی آئیه های به وسعت افق بی کران رحمت اهی در صحنه گلریزان چیده شد .و چلچراغی شد ساعت که به نهونیم شب نزدیک شد، سالن آرامآرام لبریز از مهمانانی شد که با دلهای آماده آمده بودند. مجری، با صدایی که گرمای همدلی در آن موج میزد، اعلام کرد این آینهها و آثار هنری، یادگار دستهای کوچک کودکان و نوجوانان ماکویی است؛ یادگارهایی که قرار است به آزادی زندانیان جرایم غیرعمد کمک کنند. هنوز این جمله تمام نشده بود که فضا تغییر کرد گویی سقف سالن بالاتر رفت، نفسها عمیقتر شد و چشمان حاضران برق تازهای گرفت.نخستین موج سخاوت، با نامِ یکی از خیران شناختهشده شهر آغاز شد؛ مردی که با پیشنهاد پنج میلیارد تومان، نهفقط سالن، که دلهای بسیاری را لرزاند. در همان لحظه، آینهای که کودکان با دستهای کوچک اما خیال بزرگشان ساخته بودند، به او تقدیم شد نه بهعنوان یک هدیه مادی، بلکه بهمثابه نشانهای از سپاس و اعتماد. اینگونه بود که آینه، از یک شیء زینتی، به سندی اخلاقی بدل شد سندی که میگفت هنوز در این سرزمین، بخشش میتواند از ثروت پیشی بگیرد.پس از او، خیر دیگری که پیشتر نیز در این راه سهمی گذاشته بود، با سخاوتمندی بیشتر وارد میدان شد و کمک خود را افزایش داد. هر بار که نامی خوانده میشد و رقمی بالا میرفت، سالن فقط تشویق نمیکرد انگار نفس میکشید. تشویقها، نه از
بیشتر بخوانیم موکب مشترک نهاد ریاست جمهوری و منطقه آزاد ماکو در تهران
جنس نمایش، که از جنس شکر بود. مردی بر صحنه آمد و گفت دویست میلیون تومان میدهد و یک آینه به خانه میبرد گویی میدانست که ارزش واقعی آن آینه، در درخشش شیشه نیست، در بازتابِ انسانی است که در آیینه، خود را شریک رنج دیگری میبیند.و همه ده آئینه تا نیمه های مراسم و قبل از سخنرانی پراحساس و اثر گذار مدیرکل زندانها و نایب رئیس هیات امنائ ستاد دیه آذربایجان غربی فروخته شده بود در پایان ، دو بانوی فرهیخته، یکی وکیل و دیگری مهندس، هر کدام با صد و پنجاه میلیون تومان، سهم خود را در این شب ثبت کردند. حضور آنان، یادآور این حقیقت بود که نیکوکاری، جنسیت نمیشناسد و بخشش، تنها یک عاطفه فردی نیست نوعی کنش آگاهانه است برای ترمیم جامعه. حتی فاصلهها نیز در این شب بیمعنا شد. خیّری از ترکیه، که پیوندش با ماکو ریشه در همخونی و همهویتی داشت، از راه دور مشارکت کرد و با تلفنی گرم، سهمی بزرگ در این کار خیر گذاشت. گویی مرز جغرافیا، در برابر مرزِ انسانیت، رنگ میباخت.اما اوجِ این شب، نه در رقمها، که در حضور کودکان بود. دوازده آینه و اثر هنری ساده، ساخته دستان آنان، توانست ده میلیارد تومان عایدی داشته باشد. این جمله، اگر در گزارشهای رسمی نوشته شود، شاید فقط یک عدد به نظر برسد اما در حقیقت، روایتِ تولدِ معنایی تازه است: آنجا که هنر کودکانه، به نجاتِ زندگی یک خانواده بدل میشود. آنجا که نقاشی رنگی یک نوجوان، میتواند قفل سردِ یک زندان را در ذهن جامعه شل کند. آنجا که دنیای کودک، بیواسطه و پاک، به حل مسئلهای پیچیده و تلخ مدد میرساند.مجموع کمکهای آن شب به پانزده میلیارد و پانصد میلیون تومان رسید رقمی چشمگیر،
اما مهمتر از رقم، سرمایهای بود که در دل مردم انباشته شد: اعتماد.
اعتماد به اینکه هنوز میتوان برای رهایی، کنار هم ایستاد. اعتماد به اینکه هنوز میشود از دل یک شهر مرزی، موجی انسانی به سراسر کشور فرستاد. و اعتماد به اینکه هنر، اگر از حاشیه به متن زندگی اجتماعی بیاید، میتواند در حل گرههای واقعی جامعه نقشآفرین باشد.ماکو در آن شب، فقط میزبان یک جشن نبود؛ میزبانِ یک تجربه فرهنگی بود. تجربهای که نشان داد کانونهای پرورش فکری، مدارس، خانوادهها و نهادهای فرهنگی، اگر دست در دست هم بگذارند، میتوانند از کودکان، نه صرفاً هنرمندانی کوچک، که شهروندانی مسئول بسازند. کودکانی که میآموزند اثرشان فقط بر دیوار نمینشیند؛ میتواند بر سرنوشت انسانها نیز اثر بگذارد.از منظر اجتماعی، زندانیان جرایم غیرعمد، بیش از آنکه محکوم باشند، قربانیاند؛ قربانیِ حادثه، بحران اقتصادی، ناتوانی در پرداخت بدهی و گاهی یک لغزش ناخواسته در مسیر زندگی. چنین رویدادهایی، اگر درست فهم و درست روایت شوند، فقط به جمعآوری کمک منتهی نمیشوند؛ بلکه فرهنگِ بخشش را در جامعه نهادینه میکنند. این همان نقطهای است که عدالت، چهرهای انسانیتر پیدا میکند و جامعه، به جای طرد، مسیر ترمیم را انتخاب میکند.در پایان آن شب، وقتی چراغها آرامتر شدند و سالن از هیجان نخستین فاصله گرفت، چیزی فراتر از پول و رقم در فضا مانده بود: تصویر مردمی که به خودشان بازگشته بودند. آینههای ماکو، حالا دیگر فقط بر دیوار خانه خیران نیستند در حافظه جمعی یک شهر نشستهاند. آینههایی که نه صورت، بلکه شرافت را بازتاب میدهند؛ نه ظاهر، که امکان دوباره برخاستن را.
ماکو نشان داد که اگر کودکان در مرکز یک حرکت اجتماعی قرار بگیرند، میتوانند کاری کنند که بسیاری از بزرگترها از انجامش ناتواناند: بخشیدن بیچشمداشت، ساختن بیادعا، و روشن کردن راهی که از دل تاریکی میگذرد. این شهر مرزی، در آن شب، مرز میان هنر و عدالت را برداشت و به ما یادآوری کرد که بزرگترین سقفهای زندان، گاهی از جنس شیشهاند و با یک همت جمعی، میتوان آنها را شکست.اگر این الگو در شهرهای دیگر نیز تکرار شود، شاید روزی برسد که هیچ پدری به جرم ناتوانی مالی در زندان نماند و هیچ کودکی، تصویر پدر را پشت میلهها نبیند. آن شب، ماکو فقط آینه نفروخت امید صادر کرد. و چه کالایی شریفتر از امید؟
نوشته : شاهرخ احمدزاده
مدیر روابط عمومی و رسانه اداره کل زندانها و ستاد مردمی دیه و کمک به آزادی زندانیان آذربایجان غربی





آژانس خلاقیت کوانتا