Search

در دفاع از اقتصاد؛ این دانشِ ملال‏انگیز

رابرت لوکاس/استاد اقتصاد دانشگاه شیکاگو

به گزارش پول نیوز ، رابرت لوکاس*/ مترجم صونا ولی پور

حالا همه از اقتصاددان‏ها مأیوس شده‏اند؛ به این بهانه که ما بحرانِ مالیِ 2008 را پیش‏بینی یا پیشگیری نکردیم. اکونومیست در سرمقاله‏ی چند شماره‏ی قبلِ خود (با عنوانِ اشکالِ کارِ اقتصاد) ، به وضعیتِ فعلیِ دانشِ اقتصاد پرداخت و تلاشی جالب در جمع‏بندیِ دو حوزه‏ی اقتصاد، یعنی اقتصادی کلان و اقتصادِ مالی، داشت. امّا آن‏چه در آن جمع‏بندی از دو حوزه‏ی اصلیِ اقتصاد خواندم، به نظرم حرف‏های کسانی آمد که تنها پیِ فرصتی –همچون بحرانِ 2008- بوده‏اند تا بر این دانش خرده بگیرند؛ جنسِ انتقاداتِ آن سرمقاله به تمامِ انتقاداتی شبیه بود که حتی پیش از وقوعِ بحرانِ حاضر منتقدان لب به گفتنش می‏گشودند. نویسنده، از اقتصاددانان، به خصوص اقتصاددانانِ کلان، کاریکاتوری ساخته بود: نسلی از دست رفته، که در دوره‏ی تحصیلِ خود در دانشگاه، چیزی جز مدل‏های ریاضیِ کم‏ارزش –و حتی مضر- نخوانده است و فاقدِ هرگونه شعوری در موردِ سیاستِ اقتصادی‏ست. به باورم این تصویر، پوچ و یاوه آمد و تهی از هر ارزشی برای اندیشیدن در بابِ پرسش‏هایی مهم‏تر: جامعه منطقاً چه انتظاری می‏تواند از کارشناسانِ اقتصاد داشته باشد، و در عمل، این انتظار، در موردِ بحرانِ حاضر تا چه حد برآورده شده است؟ چیزی که ما در اقتصاد نداریم – هیچ‏وقت نداشته‏ایم- مجموعه مدل‏هایی است برای پیش‏بینیِ سقوطِ ناگهانیِ ارزشِ دارایی‏های مالی؛ شبیهِ آن‏چه پس از ناکامیِ لمان‏برادرز در سپتامبر اتفاق افتاد. این، موضوعِ تازه‏ای نیست؛ بیش از 40 سالِ قبل، شناخته شده و یکی از مفاهیمِ اصلیِ فرضیه‏ی بازارِ کارآی فاما است. طبقِ این فرضیه، قیمتِ داراییِ مالی، تمامِ اطلاعاتِ مربوطی که در موردِ آن دارایی در دسترسِ عموم وجود دارد را منعکس می‏کند. اگر یک اقتصاددان فرمولی داشت که با آن می‏توانست بحران را مثلاً یک هفته قبل از وقوعش به طورِ قابلِ اتکایی پیش‏بینی کند، این فرمول هم جزئی از همان اطلاعاتِ عمومیِ در دسترس بود و به این ترتیب، قمیت‏ها یک هفته زودتر سقوط می‏کرد! (مقصود از واژه‏ی کارآ در این‏جا، این است که افراد از اطلاعات در راستای منفعتِ شخصیِ خود استفاده می‏کنند.)
فاما با مثال‏های نظریِ ساده‏‏ای به فرضیه‏ی بازارِ کارآ رسید. و اتفاقاً همین سادگی، در سرمقاله‏ی اکونومیست موردِ انتقاد قرار گرفته و گفته شده این فرضیه تنها در موردِ همین مواردِ فرضیِ ساده کاربرد دارد. امّا فاما، پیش‏گویی‏های فرضیه‏ی خود را روی قیمت‏های واقعی هم آزمون کرده بود و نتایجِ واقعی هم با آن‏چه فاما می¬پنداشت، مطابق بود. کارِ تجربی که او روی فرضیه‏اش انجام داد، کاری جدید بود و به دقت اجرا شد. همان زمان، این فرضیه، با جریانی از انتقادات به چالش کشیده شد که نتیجه، تأییدِ صحتِ آن بود. در طولِ سالیان، استثناها و “مواردِ خلافِ قاعده” (حتی مواردِ بسیار جزئی که در موردِ رقم‏های پایین مصداق پیدا می‏کردند)‏ی این فرضیه شناسایی شدند؛ امّا برای تجزیه و تحلیلِ اقتصادیِ کلان و پیش‏بینیِ چنین ناهنجاری‏هایی (که در مقیاسِ بسیار بزرگ رخ می‏دهند)، این استثناها بی‏ربط و بی مصداق بود و اهمیتی نداشت. تلاش برای مواجهه با بحران‏ها و رکودهای اقتصادی، از راهِ پیدا کردنِ کارشناسانِ بانکِ مرکزی و قانونگذارانی که قادر به تشخیص و ترکاندنِ حباب‏ها باشند، به غایت بیهوده و عبث است. این، مهمترین درسی که باید از فرضیه‏ی بازارِ کارآ برای مقاصدِ سیاستگزاری بگیریم.
انتقادِ دیگری که در آن سرمقاله مطرح شده، عدمِ پیش بینیِ بحرانِ سپتامبرِ 2008 توسطِ میشکین (از مسئولانِ خزانه داریِ فدرال در سال های 2006 تا 2008) و شکستِ محرک های اقتصادیِ پیشنهادیِ او در سالِ 2007 است. تا پیش از سقوطِ لمان، همه رکودِ مسکن را یگانه عاملِ بحران می دانستند؛ امّا پس از سقوطِ لمان، معادله ها تغییر کرد و اطلاعاتِ بیشتری برای مدل های اقتصادیِ موردِ استفاده ی میشکین و دیگران برای پیش بینی، به دست آمد. البته آقای میشکین، پتانسیلِ وقوعِ بحرانی مالی را تشخیص داده بود؛ آقای برنانکه هم همین‏طور. امّا این‏که بیایید زودتر، سیاست‏های پولی را بر این مبنا که احتمال می‏دهید بحرانی رخ دهد، در مقیاسِ عظیمی که بعدتر اجرا شدند، پیشنهاد کنید، مثلِ این است که موقعِ رانندگی در جاده، با دیدنِ اتومبیلی که از مسیرِ روبرو می‏آید، با این منطق که ممکن است از مسیرش به سمتِ شما منحرف شود، ناگهان فرمان را بچرخانید و گرفتارِ شانه‏ی خاکیِ جاده شوید. در واقعیت، تنها کاری که در چنین موقعیتی از شما بر می‏آید، این است که چشمِ خود را باز نگه دارید و امیدوار به وقوعِ بهترین حالت باشید.
پس از این‏که لمان سقوط کرد و پتانسیلِ وقوعِ بحران تبدیل به واقعیت شد، وضعیت به کلّی تغییر کرد. بهره‏ی اوراقِ خزانه به صفر رسیده بود و کسانی که تا آن روز، کاهشِ نرخِ بهره را تنها محرکِ در اختیارِ خرانه‏داریِ فدرال می‏دیدند، دیگر کارِ سیاستِ پولی را تمام شده دانستند. امّا برنانکه به سرعت واکنش نشان داد و شروع به تزریقِ وجهِ نقد به سیستمِ بانکی کرد، و وزارتخانه را هم به انجامِ این کار قانع نمود. به این ترتیب ذخائرِ بانک‏ها افزایش پیدا کرد. همچنین، تزریقِ وجوهاتِ مربوط به “برنامه‏ی رهایی از دارایی‏های مشکل‏زا” هم پولِ بیشتری به سیستمِ مالی وارد کرد.
قبول دارم که در موردِ جنبه‏های مختلفِ این اقدامات می¬توان بحثِ فراوان کرد؛ امّا فکر می کنم بزرگترین امتیازِ آن ها، سرعتِ بالا و جبران پذیریِ پیامدهایشان است. نظرِ شخصیِ من، همان طور که در جای خود اشاره کرده ام، این است که سیاست هایی که اجرا شد، لازمه ی رهایی از وضعیتِ بغرنجِ پیش آمده بود؛ وضعیتِ بدِ نقدینگی به همراهِ نیاز به کاهشِ مخارجِ مصرف کنندگان و کسب وکارها. فضایی که ترس از آن چه رخ خواهد داد بر آن حاکم بود و به باورم، آن چه انجام شد، به عنوانِ اقداماتی در پاسخ به آن همه بیم، موجه می آید.
هم آقای برنانکه و هم آقای میشکین، از اقتصاددانانِ جریانِ اصلیِ آن چه که اکونومیست با عنوانِ دوره ی تاریکِ اقتصادِ کلان از آن یاد کرده بود، هستند. آن ها راویان و خالقانِ مدل های پویای اقتصادی اند و این ابزارهای “بسیار بی فایده” (به زعمِ اکونومیست) را سال هاست که یا در کلاس هایشان در دانشگاه یا از طرقِ کتاب هایی که تألیف کرده اند و حالا تبدیل به استانداردهای صنعت شده، به نسل هایی از دانشجویان می آموزند. در دو سالِ اخیر، آن ها (و همچنین سایرِ اقتصاددانانِ بزرگِ ایالاتِ متحده) درگیرِ واکنش به دشوارترین بحرانِ اقتصادیِ آمریکا از سال های 1930، بوده اند. آن ها، آن چه امکانِ پیش بینی اش وجود داشته را پیش بینی کرده اند و برای مقابله با وقوعِ احتمالیِ آن چه پیش بینی کرده اند، مدل هایی اقتضایی آماده کرده اند. آن ها و همکارانشان، از جدیدترین مدل های نظریِ اقتصاد در کارشان استفاده می کنند و خود نیز تا آن جا که بتوانند با کار بر این مدل ها، برای شرایطِ خاص، بر آن ها می¬افزایند. اساسِ کارِ آن ها، بر ایده های کینز از سال های 1930، فریدمن و شوارتز در سال های 1960 و بسیاری دیگر استوار است. من واقعاً میانِ حقیقتِ دانشِ اقتصادِ کلان که این افراد بر اساسِ آن کار می کنند، و آن کاریکاتوری که اکونومیست در سرمقاله اش در مذمتِ اقتصاد ارایه می داد، هیچ ارتباطی نمی بینم.

برچسب‌ها:

اشتراک‌گذاری

لینک کوتاه:

روش-تدریس-نوین
شالچی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین اخبار