به گزارش پول نیوز ، رابرت لوکاس*/ مترجم صونا ولی پور
حالا همه از اقتصاددانها مأیوس شدهاند؛ به این بهانه که ما بحرانِ مالیِ 2008 را پیشبینی یا پیشگیری نکردیم. اکونومیست در سرمقالهی چند شمارهی قبلِ خود (با عنوانِ اشکالِ کارِ اقتصاد) ، به وضعیتِ فعلیِ دانشِ اقتصاد پرداخت و تلاشی جالب در جمعبندیِ دو حوزهی اقتصاد، یعنی اقتصادی کلان و اقتصادِ مالی، داشت. امّا آنچه در آن جمعبندی از دو حوزهی اصلیِ اقتصاد خواندم، به نظرم حرفهای کسانی آمد که تنها پیِ فرصتی –همچون بحرانِ 2008- بودهاند تا بر این دانش خرده بگیرند؛ جنسِ انتقاداتِ آن سرمقاله به تمامِ انتقاداتی شبیه بود که حتی پیش از وقوعِ بحرانِ حاضر منتقدان لب به گفتنش میگشودند. نویسنده، از اقتصاددانان، به خصوص اقتصاددانانِ کلان، کاریکاتوری ساخته بود: نسلی از دست رفته، که در دورهی تحصیلِ خود در دانشگاه، چیزی جز مدلهای ریاضیِ کمارزش –و حتی مضر- نخوانده است و فاقدِ هرگونه شعوری در موردِ سیاستِ اقتصادیست. به باورم این تصویر، پوچ و یاوه آمد و تهی از هر ارزشی برای اندیشیدن در بابِ پرسشهایی مهمتر: جامعه منطقاً چه انتظاری میتواند از کارشناسانِ اقتصاد داشته باشد، و در عمل، این انتظار، در موردِ بحرانِ حاضر تا چه حد برآورده شده است؟ چیزی که ما در اقتصاد نداریم – هیچوقت نداشتهایم- مجموعه مدلهایی است برای پیشبینیِ سقوطِ ناگهانیِ ارزشِ داراییهای مالی؛ شبیهِ آنچه پس از ناکامیِ لمانبرادرز در سپتامبر اتفاق افتاد. این، موضوعِ تازهای نیست؛ بیش از 40 سالِ قبل، شناخته شده و یکی از مفاهیمِ اصلیِ فرضیهی بازارِ کارآی فاما است. طبقِ این فرضیه، قیمتِ داراییِ مالی، تمامِ اطلاعاتِ مربوطی که در موردِ آن دارایی در دسترسِ عموم وجود دارد را منعکس میکند. اگر یک اقتصاددان فرمولی داشت که با آن میتوانست بحران را مثلاً یک هفته قبل از وقوعش به طورِ قابلِ اتکایی پیشبینی کند، این فرمول هم جزئی از همان اطلاعاتِ عمومیِ در دسترس بود و به این ترتیب، قمیتها یک هفته زودتر سقوط میکرد! (مقصود از واژهی کارآ در اینجا، این است که افراد از اطلاعات در راستای منفعتِ شخصیِ خود استفاده میکنند.)
فاما با مثالهای نظریِ سادهای به فرضیهی بازارِ کارآ رسید. و اتفاقاً همین سادگی، در سرمقالهی اکونومیست موردِ انتقاد قرار گرفته و گفته شده این فرضیه تنها در موردِ همین مواردِ فرضیِ ساده کاربرد دارد. امّا فاما، پیشگوییهای فرضیهی خود را روی قیمتهای واقعی هم آزمون کرده بود و نتایجِ واقعی هم با آنچه فاما می¬پنداشت، مطابق بود. کارِ تجربی که او روی فرضیهاش انجام داد، کاری جدید بود و به دقت اجرا شد. همان زمان، این فرضیه، با جریانی از انتقادات به چالش کشیده شد که نتیجه، تأییدِ صحتِ آن بود. در طولِ سالیان، استثناها و “مواردِ خلافِ قاعده” (حتی مواردِ بسیار جزئی که در موردِ رقمهای پایین مصداق پیدا میکردند)ی این فرضیه شناسایی شدند؛ امّا برای تجزیه و تحلیلِ اقتصادیِ کلان و پیشبینیِ چنین ناهنجاریهایی (که در مقیاسِ بسیار بزرگ رخ میدهند)، این استثناها بیربط و بی مصداق بود و اهمیتی نداشت. تلاش برای مواجهه با بحرانها و رکودهای اقتصادی، از راهِ پیدا کردنِ کارشناسانِ بانکِ مرکزی و قانونگذارانی که قادر به تشخیص و ترکاندنِ حبابها باشند، به غایت بیهوده و عبث است. این، مهمترین درسی که باید از فرضیهی بازارِ کارآ برای مقاصدِ سیاستگزاری بگیریم.
انتقادِ دیگری که در آن سرمقاله مطرح شده، عدمِ پیش بینیِ بحرانِ سپتامبرِ 2008 توسطِ میشکین (از مسئولانِ خزانه داریِ فدرال در سال های 2006 تا 2008) و شکستِ محرک های اقتصادیِ پیشنهادیِ او در سالِ 2007 است. تا پیش از سقوطِ لمان، همه رکودِ مسکن را یگانه عاملِ بحران می دانستند؛ امّا پس از سقوطِ لمان، معادله ها تغییر کرد و اطلاعاتِ بیشتری برای مدل های اقتصادیِ موردِ استفاده ی میشکین و دیگران برای پیش بینی، به دست آمد. البته آقای میشکین، پتانسیلِ وقوعِ بحرانی مالی را تشخیص داده بود؛ آقای برنانکه هم همینطور. امّا اینکه بیایید زودتر، سیاستهای پولی را بر این مبنا که احتمال میدهید بحرانی رخ دهد، در مقیاسِ عظیمی که بعدتر اجرا شدند، پیشنهاد کنید، مثلِ این است که موقعِ رانندگی در جاده، با دیدنِ اتومبیلی که از مسیرِ روبرو میآید، با این منطق که ممکن است از مسیرش به سمتِ شما منحرف شود، ناگهان فرمان را بچرخانید و گرفتارِ شانهی خاکیِ جاده شوید. در واقعیت، تنها کاری که در چنین موقعیتی از شما بر میآید، این است که چشمِ خود را باز نگه دارید و امیدوار به وقوعِ بهترین حالت باشید.
پس از اینکه لمان سقوط کرد و پتانسیلِ وقوعِ بحران تبدیل به واقعیت شد، وضعیت به کلّی تغییر کرد. بهرهی اوراقِ خزانه به صفر رسیده بود و کسانی که تا آن روز، کاهشِ نرخِ بهره را تنها محرکِ در اختیارِ خرانهداریِ فدرال میدیدند، دیگر کارِ سیاستِ پولی را تمام شده دانستند. امّا برنانکه به سرعت واکنش نشان داد و شروع به تزریقِ وجهِ نقد به سیستمِ بانکی کرد، و وزارتخانه را هم به انجامِ این کار قانع نمود. به این ترتیب ذخائرِ بانکها افزایش پیدا کرد. همچنین، تزریقِ وجوهاتِ مربوط به “برنامهی رهایی از داراییهای مشکلزا” هم پولِ بیشتری به سیستمِ مالی وارد کرد.
قبول دارم که در موردِ جنبههای مختلفِ این اقدامات می¬توان بحثِ فراوان کرد؛ امّا فکر می کنم بزرگترین امتیازِ آن ها، سرعتِ بالا و جبران پذیریِ پیامدهایشان است. نظرِ شخصیِ من، همان طور که در جای خود اشاره کرده ام، این است که سیاست هایی که اجرا شد، لازمه ی رهایی از وضعیتِ بغرنجِ پیش آمده بود؛ وضعیتِ بدِ نقدینگی به همراهِ نیاز به کاهشِ مخارجِ مصرف کنندگان و کسب وکارها. فضایی که ترس از آن چه رخ خواهد داد بر آن حاکم بود و به باورم، آن چه انجام شد، به عنوانِ اقداماتی در پاسخ به آن همه بیم، موجه می آید.
هم آقای برنانکه و هم آقای میشکین، از اقتصاددانانِ جریانِ اصلیِ آن چه که اکونومیست با عنوانِ دوره ی تاریکِ اقتصادِ کلان از آن یاد کرده بود، هستند. آن ها راویان و خالقانِ مدل های پویای اقتصادی اند و این ابزارهای “بسیار بی فایده” (به زعمِ اکونومیست) را سال هاست که یا در کلاس هایشان در دانشگاه یا از طرقِ کتاب هایی که تألیف کرده اند و حالا تبدیل به استانداردهای صنعت شده، به نسل هایی از دانشجویان می آموزند. در دو سالِ اخیر، آن ها (و همچنین سایرِ اقتصاددانانِ بزرگِ ایالاتِ متحده) درگیرِ واکنش به دشوارترین بحرانِ اقتصادیِ آمریکا از سال های 1930، بوده اند. آن ها، آن چه امکانِ پیش بینی اش وجود داشته را پیش بینی کرده اند و برای مقابله با وقوعِ احتمالیِ آن چه پیش بینی کرده اند، مدل هایی اقتضایی آماده کرده اند. آن ها و همکارانشان، از جدیدترین مدل های نظریِ اقتصاد در کارشان استفاده می کنند و خود نیز تا آن جا که بتوانند با کار بر این مدل ها، برای شرایطِ خاص، بر آن ها می¬افزایند. اساسِ کارِ آن ها، بر ایده های کینز از سال های 1930، فریدمن و شوارتز در سال های 1960 و بسیاری دیگر استوار است. من واقعاً میانِ حقیقتِ دانشِ اقتصادِ کلان که این افراد بر اساسِ آن کار می کنند، و آن کاریکاتوری که اکونومیست در سرمقاله اش در مذمتِ اقتصاد ارایه می داد، هیچ ارتباطی نمی بینم.





آژانس خلاقیت کوانتا