25 تیر 1403 - 3:23

جستجو
این کادر جستجو را ببندید.
جستجو

دارو و درمان زیارتی

دکتر زهرا نظری مهر / حقوقدان

به گزارش پول نیوز، دارو و درمان زیارتی

حال و احوال دگرگونی دارم، اما دلیلش را نمی دانم. هرچه اندیشه می کنم تا درمان این حالت را بجویم، چیزی به ذهنم نمی آید. مشکل مالی ندارم. “منت خدای را که هرچه طلب کردم از خدا/ بر منتهای همت خود کامران شدم”. کسی دلم را نشکسته، چون خودم اعتقادی به دل شکستن ندارم. زیاده خواه نیستم که در حسرت امیال دنیوی غرق باشم. پس چرا این گونه بی قرار، بی تاب و بی تفاوت شده ام؟

وحشت افسردگی

یک باره نگران بروز افسردگی می شوم. نکند انگیزه هایم رنگ باخته و دلیلی بر ادامه ندارم. اما این گونه هم نیست. کارهایم را مرور می کنم و متوجه می شوم برای امور بسیاری برنامه ریزی کرده ام. جلسات بسیاری دارم که نگران آن ها هستم و در ذهنم آنچه باید بگویم را برنامه ریزی می کنم. اما باز هم نگرانی از افسردگی رهایم نمی کند.

اسیر تکرار

شاید رفتن به یک رستوران، استخر، مکانی تفریحی، سفر و مواردی از این دست چاره کار باشد، اما این ها را هم نمی خواهم. به نظرم می رسد که همه چیز تکراری شده و در این موقعیت خاص، چیزی که بتواند مرا از این بحران مقطعی رهایی بخشد، وجود ندارد. باور می کنم که این یک حالت مقطعی و زودگذر است، اما تاب تحمل ندارم.

سفر بی مقدمه

با یکی از نزدیکانم تماس می گیرم تا قدری درد دل کنم. زنگ گوشی عجیبی دارد ” ای حرمت ملجا درماندگان”. تلفن را قطع می کنم و بی اختیار شماره صف انتظار فرودگاه را می گیرم و می پرسم برای مشهد بلیت دارید. مسوول مربوطه پاسخ می دهد یک کنسلی برای پرواز دو ساعت دیگر داریم و بی اختیار پاسخ می دهم بلیت را به نام صادر کنید و هزینه هایش را به سرعت می پردازم. همیشه برای سفر وسایل کاملی را گردآوری می کنم و چمدان می بندم، اما این بار احساس می کنم نیازی به این مقدمه ها نیست. خودم را به فروگاه می رسانم و یک ساعت بعد در فرودگاه مشهد پیاده می شوم. در فکر هتل و اقامت نیستم. بی درنگ به تاکسی می گویم حرم.

نه پای رفتن نه دل ایستادن

مدتی می گذرد و مقابل گنبد امام هشتم پیاده می شوم. نه پای رفتن دارم، نه دل ایستادن، گویا خشکم زده. برای مدتی به گنبد و مناره ها خیره می شوم و به شوق دیدن و بوسیدن ضریح حرکت می کنم. چشم به جلو دوخته ام و گام بر می دارم. به یکی از زوار تنه می زنم و او به حالتی معترضانه فریاد می زند ” حواست کجاست”؟ پاسخ می دهم حق با شماست، حواسم به آقاست. این جمله زوار معترض را به خود می آورد و از من عذرخواهی می کند، گویا متوجه حال دگرگون من شده است. احساس می کنم همه کنار می روند و یک باره خودم را مقابل ضریح می بینم. نمی دانم چه شده، اما اشک مجال دیدن نمی دهد. گویا تمام احساساتم به چشمانم منتقل شده و سیل اشک این احساسات را توصیف می کند.

سبک تر و سبک تر

از ضریح فاصله می گیرم تا دیگر زائران امام هشتم نیز دست و دیده بر ضریح بسایند. اشک رهایم نمی کند و با هر قطره اشکی که از چشمانم جاری می شود، سبک تر و سبک تر می شوم. باور می کنم که دیگر آن حالت سرگردانی و آوارگی را ندارم و به آرامش رسیده ام. یاد زنگ گوشی همکارم می افتم ” ای حرمت ملجا درماندگان”.

 

بیشتر بخوانید:

سفر عشق

رابطه ای متفاوت

کنجکاوی تمام وجودم را گرفته است. من که از آقا چیزی نخواستم، حتی توضیحی در مورد احوالاتم ندادم، چگونه به آرامش رسیده ام. به یاد پزشک و بیمار می افتم. هرگاه که دردی داریم، به پزشک متخصص مراجعه می کنیم، احوالاتمان را توضیح می دهیم و دارو می گیریم. باور می کنم که این بیمار و آن پزشک رابطه ای متفاوت دارند. آنقدر متحول شده ام که گمان می کنم امام رضا (ع) فقط امام من است.

غرور معنا ندارد

احساس می کنم از آن حالت روحانی فاصله گرفته ام. به جمعیت نگاه می کنم تا شاید موردی مشابه خودم ببینم. اینجا غرور معنا ندارد. اگر در حرم امام نبودم، گمان می کردم که مردم دیوانه شده اند. مگر می شود اشک بریزی و بدون توجه به اطراف، با خودت بلند بلند حرف بزنی؟! همه فکر می کنند امام فقط پای درد دل آن ها نشسته و با آن ها سخن می گوید. اینجا به غیر از امام، هیچ کس و هیچ چیز دیده نمی شود.

حال خوب خوب

یک ساعت هم نگذشته، اما حالم خوب خوب شده و می خواهم از بارگاه امام هشتم خارج شوم. همه عقب عقب می روند تا مبادا سوتفاهم شود. هیچ کس نمی خواهد به پشت کردن به آقا متهم شود. آخرین بوسه ها بر در ها زده می شود و عده ای به خاک می افتند و بر خاک آستان بوسه می زنند. نمی دانم این ها چه شغل یا جایگاهی دارند، اما اطمینان دارم که در بین آنها، پزشک، کشاورز، تاجر، صاحب منصب، فقیر، غنی و از هر قشری وجود دارد، با این تفاوت که ملاک، انتخاب آقاست و من که حالم خوب خوب شده، ایمان دارم که از مقربان درگاه بوده ام.

غبطه به حال مردم مشهد

به فرودگاه می روم و در لیست انتظار، بلیت برگشت را می گیرم. به حال مردم مشهد غبطه می خورم. چقدر خوب است که همسایه امام هشتم باشی و هرگاه که حالت غیر قابل تحملی داشتی، خودت را به ضریح برسانی، اشک بریزی و شفا بگیری. به یاد مامون ملعون می افتم که اگر امام رضا (ع) را به خراسان دعوت و سپس شهید نمی کرد، امروز شیعیان کجا می توانستند آرامش بگیرند. باور می کنم که این نگاه مهربان خداوند به مردم ایران بوده تا ۱۴۰۰ سال قبل امامشان به ایران بیاید، در خراسان شهید شود تا برای سالیان سال، مردم حرمی داشته باشند که ملجا درماندگان باشد.

 

دکتر زهرا نظری مهر / حقوقدان

اشتراک‌گذاری

لینک کوتاه:

Untitled-2-e1720952038288-673x470
IPO
همچنین بخوانید
آخرین اخبار